تبليغاتX
د لتنگی های دختر دلشکسته
حسرت لحظهایی را دارم که سر بر روی زانوانش میگذاشتم و دلتنگی هایم را برایش بازگو می کردم

بابایی به قول عرفان نظر آهاری:

 سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك. اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند. واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد. اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم... اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه... خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

بابایی دعام کن تا هیچ وقت چنین کلماتی را به زبان نیاورم که....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:39  توسط آنتیک بابا  | 

سلام بابایی بازم روز پدر اومد و دل من از غصه داره می ترکه نمی دونم چرا هر چقدر بزرگتر میشم و بهار و خزانی را که می بینم بیشتر دلم برات تنگ میشه و بابایی امروز حتی دلم نخواست از خونه بیرون برم.

 آخه وقتی می دیدم که حتی آدمهای مسن دارن برای پدر پیرشون هدیه تهیه می کنند تا این روز عزیز را بهشون تبریک بگن هم خوشحال بودم و هم غمگین که چرا دخترایی مثل من و کوچکتراز من که تازه بابابهاشون را از دست دادند توی این روز عزیز توی دلشون آشوبه و دنبال بهانه ای برای گریه می گردند می سوخت و می دونم که این روزخیلی عزیزه و روز میلاد کسی هست که یتیمان خیلی خوب می شناسند و در هر دم فقط می گن یا علی ....

بابایی هق هق های هر ساله نمی دونم چرا فراموش نمیشن و احساس می کنم که در این روز همه گنجشکان و چلچله ها برای آرام گرفتن دل ما آواز می خوانند و آواز اینان از روی هم دردی است و آوازشون رنگ و بوی خاصی داره  فقط باید گوش داد تا درکشون کرد و من با آواز اینان کمی آروم میگیرم و...

بابایی روزت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:34  توسط آنتیک بابا  | 

 

سلام بابایی دوباره اومدم اما دلم از قبل پرتر و تنگ تر نمی دونم چی بگم و نمدونم چرا اینهمه دلتنگم و هوای گریه داره این دلم و هر چقدر با معبود و معشوق خودم حرف می زنم نه اینکه جوابم را نده نه !جوابم را می ده به بهترین نحو اما نمی دونم چرا با همه این الطافش باز من یا بهتر بگم مابنده ها ناشکریم  تا اینکه داشتم به دوستهای وبلاگیم سر می زدم دیدم یه دوست قدیمی (شاحه سبز خیال) اینجوری نوشته:

گفت باید بسوزی!
باید بسوزی تا رسم شیدایی بیاموزی!
که سوختن با گداختن است
وقتی گداخته شدی
وقتی تمام ذرات گرد و غبارت جدا شد
آنوقت ناب می‌شوی
و برای ناب شدن باید تاب بیاوری
باید رنج ببری
و در هر رنج ذره‌ای ناخالصی از تو جدا می‌شود
نترس
که در هر درد تو زاده می‌شوی
در هر سوختنی تو در خود متولد می‌شوی
و این است آغاز ماجرای عاشقی …

و من یه کم آروم گرفتم اما هر لحظه به دل تنگیم اضافه میشه  نمی دونم چرا وقتی می بینم چقدر ما آدمها از هم دوریم و احساس همدیگر را درک نمی کنیم غصه ام بیشتر میشه

بابایی دعام کن تا بتونم عاشق بشم وبسوزم و گداخته شوم تا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:42  توسط آنتیک بابا  | 

 

سلام بابایی  بعد از مدتها دوباره دلم هوای این محیط مجازی را کرده اما وقتی دیدم از هیچ دوستی ردی توی این کلبه حقیرم نیست یه کمی دلم گرفت و به فکر فرو رفتم و همش به این فکر می کردم که ناراحتی نداره که خود منم همین طوری هستم از بس که کار دارم و وقتی برام نمی مونه نمی تونم به خیلی از دوستان سر بزنم و حالی ازشون بپرسم و درکشون کردم و من یا اینکه دلم برای همه دوستان تنگ شده اما شرمنده همشون هستم و نمی تونم بهشون سر بزنم و حالی ازشون بپرسم و از دوستانی هم که حالم را پرسیدند ازشون واقعا ممنونم و امیدوارم بعد از یکماه  وقت بیشتری داشته باشم و بتونم به همه دوستان سر بزنم و از اینجا از همه دوستان خواهش می کنم که از ته دل دعام کنند تا این مشکلاتم حل بشه

و این شاخه گلها تقدیم همه شما عزیزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط آنتیک بابا  | 

jتبریک سال نو

دوستان عزیزی که در این سال جدیدبه کلبه دلتنگیهام سر می زنن

 امیدوارم دگر بار با فرا رسیدن بهار

 چون آفتاب گرمی بخش

چون کوه استوار

چون ابر بهاری با لطافت

چون باران پاک

چون زمین سر سبز و چون پرستو پیام آور شادی باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:57  توسط آنتیک بابا  | 

 در انتظار گل نرگس

ماهی قرمز تنگ بلور ، کودک یتیم برهنه ، گلدان پشت پنجره ، پرنده دلتنگ پرواز در قفس ، چشمان گریان دلشکسته ها  ،همه و همه منتظر ظهور تو هستیم ای گل نرگس پس بیا و ما را سبز کن که دیگه طاقتامون تمام شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:0  توسط آنتیک بابا  | 

دیشب که تنها بودم از پله های خیال به یاد روزهای گذشته بالارفتم.روزهایی که یاسهاونرگسهابامن حرف می زدند. روزهایی که بقچه وجودم پر از نان و پنیر احساس بود و جیبهایم پر از کشمش سبز محبت .

وقتی آسمان احساسم شروع به باریدن می کند به یاد محبت می افتم و گذشته ام را در قابی کهنه

می بینم .

اما اکنون...

          فکر می کنم

             صدای شکستن

                 در لهجه نازک درختان

                      غرق خواهد شد

                            و من از پشت همین درخت

                                    آسمان را لمس خواهم کرد!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:40  توسط آنتیک بابا  | 

باران

کوچکتر که بودم فکر می کردم بارون باید همون اشکهای خدا باشه وقتی بارون میومد حس می کردم آدمها با کارهاشون دل خدا را شکستن یا خدا دلش گرفته ؛ مثل من که تا دلم می گرفت گریه امونم نمی داد . اینروزها می دونم که بارون چیزی نیست جز رحمت خدا . اون نه دلش می شکنه و نه دلش میگیره ، ولی یادمون باشه حتی بارون هم که رحمت خداست از تعفن مرداب کم نمی کنه ! دل همه دوستان دریا...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:18  توسط آنتیک بابا  | 

سلام بابایی بازم اومدم مثل همیشه دلم گرفته تروتنگتر از همیشه میدانم که شاهد تمامی دلتنگیهایم هستی ومیشنوی حرفهای دلم را و می دانی که چه برمن می گذرد تمامی لحظات. کم کم داریم به سالگردت نزدیک میشیم و دلم هرروز شکسته تر از دیروز میشه نمی دونم بابایی چرا این روزها همش فکر می کنم که خسته ام از خودم از روزگار وتنها پناهم و دوستم شده خداجونم چون دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم هر کسی که ادعا می کند دوستته و تو بهش اعتماد می کنی اما یه جوری دلتو می شکنه که صدای شکستن این دل به گوش خودش هم می رسه اما با یه پوز خند از کنارت عیور می کنه و تو را توی بهت و حیرت رها می کنه .و من آرزو می کنم که ای کاش کودک می ماندم چون در کودکی چه ساده می پنداشتیم روزگارمان را و چه بی اندیشه با پاکی چشمانمان پیونددوستی می بستیم در آن هنگام با قدمهای کوچکمان راههای بزرگ می پیمودیم و چه شاعرانه ترانه کودکی مان را یک صدا می خواندیم .با دستان ناتوانمان روزگار آینده را به راحتی در وسعت کوچک قلبمان می کاشتیم و چه بی دریغ با دستانمان ستاره می بخشیدیم .آرزوهای نا چیزی داشتیم که با رویای پاک کودکانه ای در دنیای کوچک ذهن مان به تماشا می نشستیم کاش چشمان مان همان دنیای کودکانه مان را به تصویر می کشید تا غبار فراموشی دیدگانمان را از غرور لبریز نکند.کاش گامهای کوچکمان هیچگاه وسعت نمی یافت تا هر روز قلبمان از محبت دورترنشود.کاش دستان ناتوانمان هرگز بزرگ نمی شد تا دیگر آرزوهایمان در آن گم نشود و ای کاش ما آدمهامی دانستیم که فاصله چنان در بین ما خواهد نشست که شاید روزگاری دیگر همچون عابری ناشناس ازکنارهم بگذریم. بابایی دعام کن قلب کودکی ام را داشته باشم و…

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط آنتیک بابا  | 

آنجا که دریا به آسمان می پیوندد، به تو می اندیشم کاش می دانستی

لحظه های محبوسم فقط به تو امید دارند و چشمان مظلوم تنهایی ام

سیاهی را در می نوردد تا شاید نوری بیابد و آن را به بندهای نحیف روحم

پیونددهد.تنها دلخوشی ام پروانه ای است که می آید و با رفتن اش شادی

هایم را به پرواز در آورد .

به تو پل می زنم تو که اندکی از مهربانی ات برهمه مهربانان برتری دارد .

آرامشی را که تو به من می دهی به زیبایی هیچ لحظه ای نخواهم فروخت .

کاش می دانستی چقدر دوست دارم ، خدای عزیزم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:19  توسط آنتیک بابا  |